شمس الدين حافظ

356

سفينه حافظ ( فارسى )

نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر * نزاع بر سر دنياى دون مكن درويش بنازم آن مژهء شوخ عافيت‌كش را * كه موج مىزندش آب نوش بر سر نيش ز آستين طبيبان هزار خون بچكد * گرم بتجربه دستى نهند بر دل ريش تو بنده‌اى گله از پادشه مكن اى دل * كه شرط عشق نباشد شكايت از كم‌وبيش بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ * خزينه‌اى به كف آور ز گنج قارون بيش